ghasedak

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

12...3

موضوع : مهربانيتاريخ : 25 April 2007   شماره : 10

مهرباني جاده ايست

که هرچه پيشتر روند، خطرناک تر مي گردد

نمي توان بازگشت...

اما لحظه اي بايد درنگ کرد

و شايد چند گامي بر بيراهه رفت

مدتي است بر جاده­ي هموار مي رانيم...

حرف هاي نزديک دارند فرا مي رسند،

خطرناک است!

                                      "دکتر علي شريعتي"

                                                                                         

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : خداتاريخ : 03 February 2007   شماره : 9

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

 

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود

بهتر ز داغ  نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

 

ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع

بر رويمان ببست به شادي در بهشت

او مي گشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش

گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

 

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم

چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست

زينرو به موج حادثه تنها نشسته ايم

 

آن آتشي كه در دل  ما شعله مي كشيد

گر در ميان دامن شيخ او فتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكار رسوا نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام ما

" هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما"

                                                   «فروغ فرخزاد»

    ارسال نظر ( 5 )!
موضوع : تاريخ : 25 January 2007   شماره : 8

 

وقتي به ديدار من آمدي

تو اي مهربان

براي من يک چراغ بياور و يک دريچه

تا از آن به ازدحام کوچه خوشبختي بنگرم

سحرگاهان که تابوتم بر دوش آشنايان راهي ديار باقي مي شود

تو هم اي آشناي سنگدل از خانه برون آي

و با تنها کلامت بگو:

رفتي؟ برو، منزل نو مبارک

ولي

در انتظار چيستي؟

اينجا هنوز تاريکي است

تو به ازدحام کدامين کوچه خوشبختي خواهي نگريست؟

وقتي دريچه مسدود است...

http://f7.yahoofs.com/users/jU8PEeCj6gcf/__sr_/3fca.jpg?tkn=phgfLuFB9exzaQg6&saveas=Lantern

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : دوره گردتاريخ : 25 January 2007   شماره : 7

ياد دارم يک غروب سرد سرد                   مي گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالي مي خرم                  دست دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري کوزه خالي مي خرم                    کاسه و ظرف سفالي مي خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست                عاقبت آهي زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نيست            اي خدا شکرت  ولي اين زندگي است؟

سوختم ديدم که بابا پير بود                       بدتر از آن خواهرم دلگير بود

صورتش ديدم که لک برداشته                    دست زيبايش ترک برداشته

بوي نان تازه هوش از او ربود                       اتفاقا مادرم هم روزه بود

باز آواز درشت دوره گرد                             پرده انديشه ام را پاره کرد

دوره گردم کهنه قالي مي خرم                    کاسه و ظرف سفالي مي خرم

خواهرم بي روسري بيرون پريد                   آي آقا!؟ سفره خالي مي خريد؟؟!

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : گفت و گو با خداتاريخ : 11 November 2006   شماره : 6

گفت و گو با خدا

 در رويا هايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم

 خدا از من پرسيد:تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟

 من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد.

 خدا خنديد

 وقت من بي نهايت است ...

 در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟

 پرسيدم :چه چيز بشر، شما را سخت متعجب مي سازد؟

 خدا پاسخ داد: کودکي شان.

 اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند؛

 عجله دارند بزرگ شوند

 بعد دوباره پس از مدتها؛ آرزو مي کنند که کودک باشند

 اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند

 بعد پولشان را از دست مي دهند که سلامتي شان را بدست آورند.

 اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي کنند

 و بنابر اين ؛نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده

 اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هر گز نمي ميرند؛

 و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.

 دست هاي خدا دستانم را گرفت

 براي مدتي سکوت کرديم

 و من دوباره پرسيدم:

 به عنوان يک پدر:

 مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد؛

 همه کاري که آنها مي توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

 بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند؛

 بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد که زخم هاي عميق در قلب آنهايي که دوستشان داريم ايجاد کنيم، اما سال ها طول مي کشد تا آن ضخم ها را التيام بخشيم.

 بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد؛

 کسي است که به کمترين ها نياز دارد.

 بياموزند که آمهايي هستند که آنها را دوست دارند؛

 فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

 بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند؛

 و آن را متفاوت ببينند.

 بياموزند که کافي نيست که فقط آنها ديگران را ببخشند.

 من با خضوع گفتم:

 از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم .

 آيا چيز ديگري هست که بخواهيد فرزندانتان بدانند؟

 خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.

 

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : به شب سلامتاريخ : 09 September 2006   شماره : 5

به شب سلام که بی تو ، رفیق راه من است
سیاه چادرش امشب ، پناه گاه من است

به شب که آینهء غربت مکدّرِ من
به شب که نیمهء تنهاییِ سیاه من است

همین نه من به پناه شبانه در زده ام
که وقت حادثه ، شب نیز در پناه من است !

نه بیم سنگ فنایش به دل ، نه تیر بلا
پرنده ای که قُرق را شکسته ، آه من است

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت
هر آن چه مانده ز خاکسترم ، گواه من است

در این کشاکش توفانیِ بهار و خزان
گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

چرا نمی دری این پرده را شب ! ای شب من ؟
که در مُحاق تو دیری است تا که ماه من است

                                                                    حسین منزوی

    ارسال نظر ( 148 )!
موضوع : بهار بي گلتاريخ : 19 August 2006   شماره : 4

نه نام کس به زبانم، نه در دلم هوسي

به زنده بودنم اين بس، که مي کشم نفسي

جهان و شادي او کام دوستان را باد

پر شکسته ما باد و گوشه قفسي

از آن به خنجر حسرت نمي درم دل خويش

که يادگار بر او مانده نقش عشق کسي

بهار عمر مرا گو خزان رسد، که در او

نرُست لاله عشقي، شکوفه هوسي

سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت

دراي قافله اي بود و ناله جَرسي

شکيب خويش نگه دار و دم مزن، سيمين!

که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسي.

سيمين بهبهاني

    ارسال نظر ( 149 )!
موضوع : خداحافظ...تاريخ : 18 August 2006   شماره : 3

رفتم مرا ببخش و مگو  او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشکهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يکباره راز ما

رفتم که گُم شوم چو يکي قطره اشک گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم که در سياهي يک گور بي نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير

مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم

مرغي شدم به کنج قفس، بسته و اسير

روحي مشوشم که شبي بي خبر زخويش

در دامن سکوت به تلخي گريستم

نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : شکوهتاريخ : 06 June 2006   شماره : 2

هر دمي چون نِي، از دل نالان شکوه ها دارم

روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهي است، کز دل خونين

لحظه هاي عمر بي سامان، مي رود سنگين

اشک خون آلوده ام دامان، مي کند رنگين

 

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسي، نه کسي را درد زمان

بهار مردمي ها طي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دَم سردي ها، خدايا !

آه از اين دَم سردي ها، خدايا !

 

نه اميدي در دل من، که گُشايد مُشکل من

نه فروغ روي مَهي، که فُروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهي

که ناله اي خَرد با آهي

داد از اين بي دردي ها، خدايا !

داد از اين بي دردي ها، خدايا !

 

نه صفايي ز دَمسازي به جام مِي

که گَرد غم ز دل شويد

که بگويم راز پنهان

که چه دردي دارم بر جان

واي از اين بي همرازي، خدايا !

واي از اين بي همرازي، خدايا !

 

وَه که به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

يک نفس زد و هَدر شد

روزگار من به سَر شد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

دل نَهم ز بي شکيبي، با فسون خود فريبي

چه فُسون نافرجامي، به اميد بي انجامي

واي از اين افسون سازي، خدايا !

واي از اين افسون سازي، خدايا !

 

 

                                               جواد آذر

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : جداييتاريخ : 15 May 2006   شماره : 1

دلا از دست تنهايي به جونُم
ز آه و ناله خود در فغونُم
شوان تار، از درد جدايي
كره فرياد مغز استخونُم

عزيزون از غم و درد جدايي
به چشمونُم نمونده روشنايي
گرفتارُم به دام غربت و درد
نه يار و همدمي نه آشنايي

فلك كي بشنُوه آه و فغونُم
به هر گردش زنِه آتش به جونُم
يك عمري بگذرونم با غم و درد
به كام دل نگرده آسمونُم

نمي دونُم دلُم ديوونه كيست
اسير نرگس مستونه كيست
نمي دونم دل سرگشته مُو
كجا مي گردد و در خونه كيست

نصيب كس نِبِي درد دل مو
كه بسيارِه غم بي حاصل مو
كسي بو از غم و دردُم خبر دار
كه داره مشكلي چون مشكلِ مو

دلي ديرُم كه بهبودش نمي بو
نصيحت مي كِرُم سودش نمي بو
به بادش مي نهُم نِش مي بره باد
بر آتش مي نهُم دودش نمي بو

بُوَد درد مو و درمونُم از دوست
بُوَد وصل مو و هجرونُم از دوست
اگه قصابُم از تن واكِره پوست
جدا هرگز نگرده جونُم از دوست

مو آن آزردة بي خانِمُونُم
مو آن محنت نصيبِ سخت جونُم
مو آن سرگشته خارُم در بيابون
كه هر بادي وَزِه پيشش دوُونُم

به صحرا بنگرُم صحرا تِه بينُم
به دريا بنگرُم دريا تِه بينُم
به هر جا بنگرُم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تِه بينُم

مو كه افسرده حالُم، چون ننالُم ؟
شكسته پر و بالُم، چون ننالُم ؟
همه گويند فلاني ناله كم كن
تِه آيي در خيالُم چون ننالُم ؟

به آهي گنبد خضرا را بسوجُم
فلك را جمله سر تا پا بسوجُم
بسوجُم ار نه كارُم را بساجي
چه فرمايي بساجي يا بسوجُم

غم عشقت بيابون پرورُم كرد
هواي بخت بي بال و پرُم كرد
به مو گفتي صبوري كن صبوري
صبوري طرفه خاكي بر سرُم كرد


                                             بابا طاهر
                    
    ارسال نظر ( 9 )!

12...3


Copyright 2005 Cloob.com . Allright Reserved.